الفيض الكاشاني
85
عرفان مثنوى ( فارسى )
او دو صد جان دارد از جان هدى * و آن دو صد را مىكند هر دم فدا هريكى جان را ستاند صد بها * از نبى خوان عشرة امثالها گر بريزد خون من آن دوست رو * پاىكوبان جان برافشانم بر او آزمودم مرگ من در زندگى است * چون رهم زين زندگى پايندگى است اقتلونى اقتلونى يا ثقات * انّ فى قتلى حيوة فى حيات يا منير الخد يا روح البقا * اجتذب روحى و جدلى باللقا لى حبيب حبّه يشوى الحشا * لو مشى يمشى على عينى مشى پارسى گو گرچه تازى خوشتر است * عشق را خود صد زبان ديگر است بوى آن دلبر چو پران مىشود * آن زبانها جمله حيران مىشود بس كنم دلبر درآمد در خطاب * گوش شو و اللّه اعلم بالصواب عشق ثمره حقيقى يقين به خداوند است عاشقان را شد مدرّس حسن دوست * دفتر و درس و سبقشان روى اوست خامشند و نعرهء تكرارشان * مىرود تا عرش و تخت يارشان درسشان آشوب و چرخ و زلزله * نه زيادات است و باب سلسله سلسله اين قوم جعد « 1 » مشكبار * مسألهء دور است ، ليكن دور يار هركه در خلوت ز بينش يافت راه * او ز دانشها نجويد دستگاه با جمال جان چو شد همكاسهاى * باشدش ز احبار و دانش تاسهاى ديد بر دانش بود غالب فرا * زان همى دنيا بچربد عامه را زانكه دنيا را همىبينند عين * و آن جهانى را همىدانند دين
--> ( 1 ) - جعد : پيچيده .